ما زیر نور شمع به اینجا رسیدیم!
یادمه چند وقت پیشا که المپیاد ریاضی کلاس می رفتم (فکر کنم دوم راهنمایی بودم)یک معلم جوان شوخی داشتیم به نام آقای شیخان که یک روزی داشت تعریف می کرد که زمانایی که ایشون بچه بودند(قابل توجه همه ی دوستان که ایشون از اولین برو بچ علامه حلی بودن و جزو نخبگان کشور هستند) که هنوز هم برق اختراع نشده بود(
)میرفتن زیر تیر برق خیابون به درس و مشقشون میرسیدند. خلاصه لب مطلب اینکه حکایت ما هم الان همونهما بعد از این همه یخ حوضی که تو دوره ی راهنمایی شکستیم و سوی چشمامونو زیر چراغ دودی از دست دادیم بلانسبت شما!الان اگر خدا بطلبد قرار است برویم دبیرستان و به قولی گاومان زائید!حتما میگوئید مبارک باشد!ولی برای ما که حکایت طور دیگری است.حداقل برای این بنده ی حقیر که به این سو گرایش دارد چرا که در این تابستان خوش با این آب و هوای خوش!که تمامی دوستان ارجمند و باحال و به قول گفتنی ها اهل دل اینجانب به ماشینهای خرخونی کوچکی مبدل شده و اگر اکنون از آنها کنکور بگیری رتبه شان تک رقمی می شود،این بنده ی حقیر تمامی طول تابستان را گذران بطالتم نموده ام و حالا که به قولی شهریور است و دینگ دینگ زنگ مدرسه به گوش می رسد منم و این دل و این روان آشفته که کاش...
===========================
و در همین گیر و دار است که مادر گرامی در فکر یاد دادن دستور پخت قورمه سبزی به این بنده ی گرام و مادربزرگ ارجمند در حال انتقاد از این که چرا من بلد نیستم اتو بزنم!و برادر گرام هم در حال جویایی اشکالات.حال شمای گرام بفرمائید که من بلانسبت شما به ساز کدام برقصم؟خوشحال میشم با فرمایشات گرامتان این بنده ی حقیر را مستفیذ سازید!![]()
+ نوشته شده در شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 20:33  توسط صدف
|
